یاس   

ای باغبان پیر
بنگر چگونه اطلسی و یاس شم نواز
از سردی رفاقت این ساکنان باغ
پژمرده و پلاس
سر را فرو نهفته و خاموش مانده ان

لینک
۱۳٩٠/٥/٢٩ - jamil

   بی رحم   

گناهم چه بوده به جز عاشقی به جز مهربانی راستی و دلدادگی

گناهم چه بوده که این قلب پاک اسیری شده در نگاه تو باز

گناهم چه بوده که در آسمان
ندارم امید نگاهی ز ماه

گناهم چه بوده که در روز و شب دو چشمم بباریده در هر نفس

گناهم چه بوده که در زندگی شدم عاشق عشق و ویرانگی

گناهم چه بوده که سر گشته امشب و روز نظر بر رهت بسته ام

گناهم چه بوده که عاشق شدم ز دوری به رنگ شقایق شدم

گناهم چه بوده که عشقم تویی تمام وجودم سراپا تویی

گناهم چه بوده من دلخسته ام دلم را به مهرت گرو بسته ام

گناهم چه بوده که عاشق شدم ز دوری به رنگ شقایق شدم

****
می خواهم برایت بنویسم. اما مانده ام که از چه چیز و از چه کسی بنویسم؟

از تو که بی رحمانه مرا تنها گذاشتی یا از خودم که چون تک درختی در کویر خشک،
مجبور به زیستن هستم.

از تو بنویسم که قلبت از سنگ بود یا از خودم که شیشه ای بی حفاظ بودم؟
از چه بنویسم؟

از دلم که شکستی، یا از نگاه غریبه ات که با نگاهم آشنا شد؟

ابتدا رام شد، آشنا شد و سپس رشته مهر گسست و رفت و ناپیدا شد.

از چه بنویسم؟
از قلبی که مرا نخواست یا قبلی که تو را خواست؟

شاید هم اگر در دادگاه عشق محاکمه بشویم،
دادستان تو را مقصر نداند و بر زود باوری قلب من که تو را بی ریا و مهربان انگاشت اتهام بزند.

شاید از اینکه زود دل بسته شدم و از همه ی وابستگی ها بریدم تا تو را داشته باشم
به نوعی گناهکاری شناخته شدم.

نه!نه! شاید هم گناه را به گردن چشمان تو بگذارند که هیچ وقت مرا ندید،
یا ندیده گرفت چون از انتخابش پشیمان شده بود. عشقم را حلال کردم تا جان تو را آزاد کنم.

که شاید دوری موجب دوستی بیشترمان بشود و تو معنای ((دوست داشتن))را درک کنی...
امّا هیهات.... که تو آن را در قلبت حس نکردی و معنایش را ندانستی...
از من بریدی و از این آشیان پریدی...

((ای کاش هیچ گاه نگاهمان با هم آشنا نشده بود...
ای کاش هرگز ندیده بودمت و دل به تو دل شکن نمی بستم.
ای کاش از همان ابتدا، بی وفایی و ریا کاری تو را باور داشتم انتظار باز آمدنت،
بهانه ای برای های های گریه های شبانه ام شد و علتی برای چشم به راه دوختن
و از آتش غم سوختن و دیده به درد دوختم... ))

امّا امشب می نویسم تا تو بدانی که دیگر با یادآوری اولین دیدارمان چشمانم پر از اشک نمی شود.
چون بی رحمی آن قلب سنگین را باور دارم.

امشب دیگر اجازه نخواهم داد که قدم به حریم خواب ها و رویاهایم بگذاری...
چون این بار، ((من)) اینطور خواسته ام، هر چند که علت رفتن تو را نمی دانم
و علت پا گذاشتن روی تمام حرفهایت را...

باور کن...

که دیگر باور نخواهم کرد عشق را... دیگر باور نمی کنم محبت را...
و اگر باز گردی به تو نیز ثابت خواهم کرد...
لینک
۱۳۸۸/۸/٢۸ - jamil

   آزمایش خدا   

.....و گنجشک روی بلند ترین درخت دنیا نشسته و چشم به آدمیان دوخته بود عده ای را خوش بخت دید و عده‌ای را بدبخت ، جمعی غرق در ثروت و جمعی دگر در فقر و تنگدستی ، دسته ای در سلامت ودسته ای به بیماری و ... هزاران گروه که هر یک را حالی بود .

خدا گفت : به چه می نگری ؟

گنجشک گفت : به احوال آفریده هایت .

خدا گفت : چه می بینی ؟

گنجشک گفت : درعجبم ، از عدل و احسان تو به دور است که عده ای بدین سان و عده ای ...

خدا گفت : آیاپاسخی بر شگفتیت می یابی ؟

گنجشک گفت : تنها بر این باورم که در حق آفریده هایت ظلم نخواهی کرد .

خدا گفت : تندرستان را آفریدم تا به بیماران بنگرند و مرا برای سلامتی خود سپاس گویند وبیماران را تا نظر بر تندرستان انداخته با شکیبایی به درگاهم دعا کنند که سلامتی نصیبشان گردانم .

توانگران راآفریدم تا به تهی دستان بنگرند و مرا به واسطه توانگرییشان شکر کنند و به فراموشی نسپارند تهیدستان را ... و تهیدستان را که چشم به توانگران دوخته و مرا در رفع تنگدستیشان بخوانند.

واین همه را آفریدم تا در خوشحالی و بدحالی ، در سلامت و بیماری و در هر حال بیازمایمشان... .
لینک
۱۳۸٦/۱٢/٥ - jamil